تبليغاتX
Ax-tasi
سیب زمینی
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
سیب زمینی عزیزم...

تولدت مبارک!

دو ساله شدی کوچولو... هرچی فکر کردم واسه تولدت چی کار کنم چیزی به فکرم نرسید. ولی بدون که تولدتو یادم نرفته!

نوشته شده توسط Mozhde در 14:38 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
اهم

نمی نویسم. نخواهم نوشت. دلم انباشته شده از حس آشنایی که نمی شناسمش و حتی نوشتن از جانم بیرونش نمی کند! نمی توانی قانعم کنی. می بینم میشود آشنایت باشد و نشناسیش. آتش آتش آتش به جانم می زند. از درون می سوزاندم و گر میگیرم و یخ میکنم که این همه اشک را از کجا آورده ام؟ مگر نیست که اشک پاک است؟ آخر چشم های مرا چه به پاکی؟ چه به گریه؟

نمی نویسم. نمی خواهم. هرکه پرسید چه شد که آن قسم لعنتی تو را از نوشتن واداشت جوابی ندادم. اما خودم که می دانم! مثل آن بود که چشمت را بر اطراف ببندی و به روی خودت نیاوری که تو چه هستی و که هستی و بقیه چه...؟ ببینی چه کسانی نوشته اند و چه دستانی و تو را چه به این که تقدسش را با گناهکاریت از بین ببری؟

تعریفش کن. زندگی را برایم تعریف کن. بگو هدف از بودن چیست؟

مدت هاست حتی یک کلمه هم بینمان رد و بدل نشده. حتی یک کلمه! تو حق داری که دلتنگ من نشوی ولی من می سوزم و می سوزم از دلتنگیت. از دوریت. گاهی فکر می کنم به همه ی چیزهایی که ندارم رگ گردن هم اضافه شده!

چه می شد اگر من جای او بودم؟ جای آن دختری که تنها 8 ماه وقت دارد و نمی داند چه کند... می دانی، گاهی به قضا و قدرت رشک می برم! که آخر چه می کنی؟ از وقتی گفت که دختری هست که با مرگ زندگی می کند و هول نزدیکیش لحظه هایش را به گند کشیده نمی فهمم چه دارد به سرم می آید. که قدرت بیانش را هم از من گرفته ای و مانده ام دست و پا بسته! یا اصلا" خدایا، چه گناهی داشت آن دخترک که مادرش رفت و من دورادور می شنیدم هنوز که هنوز است از شوکش درنیامده.

خسته شدم بس که به خوشبختی خودم بالیدم و شکر کردمت بابتش. من چه حقی دارم از تو چیزی بخواهم وقتی این چنین در ناز و نعمت نگهم داشته ای؟ کاش میشد آرزویی ارجمند داشته باشم... نمیخواهم یادآوری کنی آرزوی انسان را از روزی که به زمین فرستادیش! دور است! دور! می شنوی؟ آنقدر غرق در پوچیم که حتی فکرش هم دور است! دور...

سرم درد می کند...


اول اینکه قول میدم فقط همین یه آپ از این نوع باشه! کلا" خوشم نمیاد چیزایی که خودم مینویسمو بقیه بخونن ولی این دفعه رو گفتم بذارم ببینم چی میشه.

یا علی

نوشته شده توسط Mozhde در 18:31 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم مرداد 1387
از این فرهادکش فریاد...

سلام.

 این شعری که الان می خونینش از اخوان ثالث هست و من واسه گذاشتنش دوتا دلیل دارم. اول قالبشه. این جوریه که تو هر بند مصرع اول با مصرع سوم هم قافیه ست. به این قالب میگن «خسروانی» یا «نوخسروانی» و شعر های کمی در اون سروده شده ند. اگه به جز این شعر چیزی پیدا کردین به من بگین! دومین دلیلم موضوع شعره. تکراریه ولی خب...

 

گزارش

 

خدایا! پر از کینه شد سینه ام.

چو شب رنگ درد و دریغا گرفت،

دل پاکروتر ز آیینه ام.

 

دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست.

همه خشم و خون است و درد و دریغ.

سرایی درین شهرک آباد نیست

 

خدایا! زمین سرد و بی نور شد.

بی آزرم شد، عشق ازو دور شد.

کهن گور شد، مسخ شد، کور شد.

 

مگر پشت این پرده ی آبگون،

تو ننشسته ای بر سریر سپهر،

به دست اندرت رشته ی چند و چون؟

 

شبی جّبه دیگر کن و پوستین

فرود آی از آن بارگاه بلند،

رها کرده ی خویشتن را ببین.

 

زمین دیگر آن کودک پاک نیست.

پُر آلودگیهاست دامان وی،

که خاکش به سر، گرچه جز خاک نیست.

 

گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده ست؛ یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر.

 

کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست.

درین کهنه محراب تاریک، بس

فریبنده هست و پرستنده نیست.

 

علی رفت، زردشتِ فرمند خفت.

شبان تو گم گشت، و بودای پاک

رخ اندر شب نی روانا نهفت.

 

نمانده ست جز «من» کسی بر زمین.

دگر ناکسانند و نامردمان؛

بلندآستان و پلید آستین.

 

همه باغ ها پیر و پژمرده اند.

هم راه ها مانده بی رهگذر.

همه شمع و قندیل ها مرده اند.

 

تو گر مرده ای، جانشین تو کیست؟

که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟

وگر زنده ای، کاین پسندیده نیست.

 

مگر صخره های سپهر بلند،

که بودند روزی به فرمان تو

سر از امر و نهی تو پیچیده اند؟

 

مگر مهر و توفان و آب، ای خدای!

دگر نیست در پنجه ی پیر تو؟

که گویی: بسوز، و بروب، و برآی.

 

گذشت، آی پیر پریشان! بس است.

بمیران، که دونند، و کمتر ز دون؛

بسوزان، که پستند، و زآن سوی پست.

 

یکی بشنو این نعره ی خشم را،

برای که برپا نگه داشتی،

زمینی چنین بی حیا چشم را؟

 

گر این بردباری برای «من» است؛

نخواهم «من» این صبر و سنگ تو را؛

نبینی که دیگر نه جای «من» است؟

 

ازین غرقه در ظلمت و گمرهی،

از این گوی سرگشته ی ناسپاس،

چه مانده ست، جز قرن های تهی؟

 

گران است این بار بر دوش «من»

گران است، کز پاس شرم و شرف،

بفرسود روح سیه پوش «من»

 

خدایا! غم آلوده شد خانه ام.

پر از خشم و خون است و درد و دریغ

دل خسته ی پیر دیوانه ام.


 پ.ن.1. توضیحات راجع به قالب  رو از تو کتاب خود اخوان ثالث نوشتم.

پ.ن.2. لطفا"بگین چی آپ کنم!

پ.ن.3. میخواستم از بازدید کننده هامون ( پویا و موزی و احیانا" سیب زمینیا و گاهی محیا و زهرا) اجازه بگیرم که نظرای وبو ببندم ولی دلم نیومد...!

نوشته شده توسط Mozhde در 16:11 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
خدا بر خاک، خورشید در شب، آسمان در زمین، عشق و پاکی توأمان، و ذات مقدس خداوند در کالبد انسان

 

...چه شب دراز و تاریک و زمستانی است تاریخ، که علی در آن مرده باشد.

*

علی در طول تاریخ تنها انسانی است که در ابعادِ مختلف و حتی متناقضی که در یک انسان جمع نمی شود قهرمان است.

*

تشیع علوی، یعنی رهبری علی وار داشتن، یعنی پیروی از انسانی که هم خوب می جنگد هم خوب می پرستد، هم به دل خویش عشق می ورزد و در برابر خدا – که زیبایی و خیر و عظمتِ مطلق ِ وجود است -  ، به خشوع نماز می برد و در خلوتِ درد و تأملاتِ عاشقانه اش می نالد، و در بیکرانگی ابدیت شنا می کند و هم جور ِ اشرافیت و جهل ِ تقّدس و خیانتِ نفاق را به خون می کشد و هم از سنگلاخ های سخت و سوزان صحرا، به دست های خویش برای محرومان مدینه نان برمی گیرد و آب برمی آورد...

نیمه شب به نخلستان می رود، آن جا هیچ کس نیست، مردم راحت آرمیده اند، هیچ دردی آنها را در شب بیدار نگاه نداشته است، و این مرد تنها... که روی این زمین خودش را تنها می یابد با این زمین و آسمان بیگانه است، و فقط رسالت و وظیفه اش او را با این جامعه و این شهر پیوند داده، پیوند روزمره و همه روزه، ولی وقتی به خودش برمیگردد... می بیند که تنها است...، به نخلستان می رود، و هراسان است که کسی او را در آن حال نبیند که...

شیر درشب میگرید و تنهایی.

و باز برای اینکه ناله ی او به گوش هیج فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نیالاید، سر در حلقوم چاه فرو می کند... و میگرید.

*

برادر، چراغ ها را روشن باید کرد. من از تو برای طلوع، بی تاب ترم. بگذار این مذهب جادو، در روشنی بمیرد، تا "مذهب وحی" را ببینیم. چهره ی "علی" در روشنایی، زیبا و خدایی است. به تو و من – بی مذهب و مذهبی- هر دو، علی را در تاریکی نشان داده اند.

*

علی در پاسخ یکی از افسرانش که او را با عبارات شگرف می ستاید ، صاف و پوست کنده می گوید: " من بزرگتر از آنم که در دل داری... و کوچکتر از آنکه بر زبان. "

*

علی، اگر یک رهبر است، یک امام است و یک نجات بخش است، و مکتب او اگر نشان دهنده ی مقصد حیات و کمال انسان است در آشنایی مکتب او و آشنایی شخصیت اوست... نه محبت تنها نسبت به کسی که نمی شناسیم، زیرا اگر محبت تنها اثری می داشت، باید به نتایج بزرگ می رسیدیم، زیرا امکان ندارد جامعه ای و ملتش علی را بشناسد و درست بفهمد، و از شکنجه آمیز ترین و سخت ترین محرومیت هایی که جامعه های عقب مانده دارند رنج ببرد.

(از دکتر شریعتی)


در میان نیایش ها نیایش عشاق، شوری دیگر دارد. در میان عشاق عالم نیز، علی (ع) جایگاهی خاص دارد. علی (ع) مظهر کمال و عشق و انسانیت، آن چنان عاشقانه راز و نیاز میکند که دل آدمی آب می شود، آن همه قدرت و شجاعت با آن همه خضوع و بندگی، آن همه شور و عشق، با آن همه ترس از فراق ...... راستی که مافوق طاقت بشری است. اگر پیرزنی ضعیف، که قدم به دروازه ی مرگ نهاده است، از ترس و وحشت در مقابل خدای خود تضرع می کند، چندان تعجب آور نیست. یا بیچاره ی مضطری که جبر زمان بیرحمانه خردش کرده است، اَمَّن یُجیب بگوید... باز هم قابل درک است؛ ولی آنجا که قدرتمندترین و بی نیازترین مرد روزگار از شب تا صبح خاضعانه راز ئ نیاز می کند و می گرید، قابل فهم بشری نیست. علی فریاد می زند : " من به خاطر ترس از جهنمت ترا نمیپرستم، به بهشت تو نیز طمعی ندارم، تو شایسته ی پرستشی و محرک من فقط عشق به تو است." علی تاجرپیشه نبود که با خدای خود معامله کند و در ازاء عشق پاداشی بخواهد، عشق، شیرازه ی حیات و هستی او بود و بدون عشق نمیتوانست زنده بماند.  

(از دکتر مصطفی چمران، مقدمه ی دعای کمیل)


میلاد مولای عشق و عدالت، مبارک...

نوشته شده توسط Mozhde در 11:54 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم تیر 1387
لعنتی

 

... بیا ای همسفر برخیز، برخیزیم.

زمین زشت است و نفرت خیز.

بیا تا باز برگردیم سویِ آسمان هامان، شگفت انگیز.

تماشا داشت – یادت هست؟ -  آن صبح تماشایی.

و زیبا بود آن زیباترین امکانِ زیبایی.

و می دیدی، و دیدی، با تمامِ چشم و بینایی.

و می بینی، ببین، آری

در اوج آسمان، در باغ های هور قلیایی،

سعادت می چَمَد، سر می کشد هر جای،

به آذین، با شکوه اورمزدایی.

چو طاووس نری طناز، هر سو می گشاید بال

و شادی در رکابش می خرامد، مست و فارغبال

چو قُمری می سراید نغمه ی جادویی « کو کو »؟

-کجایی ای دلِ بی آرزو، بنگر-

که می جویند با هم گوشه ی دل های پر آمال،

و دنجِ خاطری آسوده از غوغا،

که طوق و چتر سحرآمیز  خود بخشند

به فرخنده ترین فر و به فرخ بال.

ولی مسکین زمین آلوده و زشت است،

و از دود و شرار ِ وحشت و اندوه مالامال.

هوایش گندناک و پر غبار ِ آهن و باروت

در آفاقش به پروازند هر سو پیک هایِ مرگ

بدستی نیز نتوان یافت پاک و فارغ از جنجال.

درین هنگام، وین هنگامه ی ناحق،

درین آفاقِ هول و حسرت و نومیدی از شش سوی،

درین تاریکی مطلق،

که ترکیبِ هوایش از تبانی عنصری چند است زهرآلود؛

و از هر شش کرانش مرزها بن بست،

و با دیوار و سیمِ خار ِ « هرگز هیچ گه » مسدود؛

درین جو دریغ و درد،

نسمیش بوی خاک و خونِ گرم از جنگ های سرد،

و باران های دایم از سموم مُهلکِ آفات،

درین اعماقِ دوزخ دره، این دالانِ دیوانه

و با این هندسه ی توفان و این شطرنج ِ مسخ و مات،

فرود آمد، چگونه می توانند آن دو زرین بال؟

صداشان می رسد: « کوکو؟ کجا؟ هیهات! »

 

پ.ن. در این لحظه حالم واقعا" بده؛ دلم می خواد هرکی خوشبخته رو خفه کنم. لعنتی
نوشته شده توسط Mozhde در 14:10 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
به نام خداوند

زنگ به صدا در می آید و مدرسه تعطیل می شود. از حیاط بیرون می زند. پسری ست یازده دوازده ساله. در طول خیابان، به آرامی راه می رود و غرق در فکر مسابقه ی فرداست. می داند که گل زدن او در این بازی چه قدر برای هم تیمی هایش مهم است. به خودش اطمینان دارد، ولی فکر دروازه بان تیم حریف راحتش نمی گذارد. دروازه بان تیم حریف؟ تا به حال این طور راجع به بهترین رفیقش فکر نکرده بود. می خواهد از مسیر همیشگی از عرض خیابان رد شود. یاد خواهر کوچکش میفتد که هر وقت می خواهد بگوید "خیابان" همه را به خنده میندازد. لبخند محوی روی چهره اش ظاهر می شود. حالا به وسط خیابان رسیده. صبر کن، صدای بوق ماشین...

*

روی تخت سفید بیمارستان خوابیده و از درد فریاد می زند. همه چیز در اطرافش تار است. انگار کسی چراغ مغزش را خاموش و روشن می کند. لبش را گاز می گیرد تا صدایش بلند نشود. چهره ی مادرش جلوی چشمانش ظاهر می شود. از درد به خودش می پیچد. "زنِ در حال زایمان هرچی از خدا بخواد بهش میده. یادت نره دعا کنی دخترم!" تمام تنش خیس عرق شده. به سختی ذهنش را روی آرزوهایش متمرکز می کند. چهره ی خندان همسرش را می بیند. فکر می کند: "کاش الان اینجا بود." پرستار گفته بود به او خبر داده اند و دارد می آید. دوباره از شدت درد کرخ می شود. ادامه می دهد: "خدایا سالم باشه. فقط همین ". با کمی احساس گناه به کودکی خودش فکر می کند و در دل می گوید: "فوتبال هم... خودت می دونی چه قدر دوست داشتم پسرم یه مهاجم درست و حسابی باشه؛ برعکس خودم..." از درد بیهوش می شود...

*

از مدرسه بیرون می آید. برای بچه ها دست تکان می دهد و به سمت خانه می رود. به بازی فردا فکر می کند. به در خانه رسیده. " از پسش برمیام" . در را باز می کند. لحظه ای تصور اینکه رفیقش به هر دلیلی نتواند بازی کند و به او گل بزند قلقلکش می دهد. اینکه مثلا" پایش شکسته... زبانش را گاز می گیرد و سلام بلندی تحویل اهل خانه می دهد. به خاطر فکر چند لحظه پیش احساس گناه می کند. تلفن را بر میدارد تا به او زنگ بزند. کسی جواب نمی دهد. تعجب می کند...

*

در آشپزخانه ایستاده و مشغول هم زدن غذاست. نگاهی به ساعت می اندازد. پسرش دیر کرده. فکر بد به دلش راه نمی دهد. "حتما" با دوستاش سرگرمه" . به مهمان های شب فکر می کند. "کاش یادش نره میوه بخره" . صدای گریه دختر کوچکش بلند می شود. به اتاقش می رود. او را در آغوش می کشد تا آرامش کند. بچه را که گریه اش بند آمده روی تخت می گذارد. می خواهد به آشپزخانه برگردد که تلفن زنگ می زند. گوشی را بر میدارد. "بله؟ ... خودم هستم. ... بیمارستان؟..." . گوشی را می گذارد. سرش گیج می رود. به زمین می افتد...

*

با عجله از اداره بیرون می زند. در ماشین را باز می کند و کتش را درست می پوشد. ماشین را راه می اندازد و به سمت بیمارستان می رود. پرستار بخش زایمان با او تماس گرفته است؛ بالاخره وقتش رسید. وارد خیابان می شود. به همسرش فکر می کند . از تصور درد کشیدن او ضربان قلبش تند می شود. لحظه ای بعد به یاد پسر کوچکی که امروز به دنیا می آید می افتد. لذت پدر بودن جانش را پر می کند. ناخودآگاه چشم هایش را می بندد. لبخندی می زند و چشم هایش را باز می کند. فریاد می زند و پایش را روی ترمز فشار می دهد. این پسر از کجا...؟

*

تازه از اتاق عمل بیرون آمده. پسر کوچک دیگری زیر دستان او پا به دنیا گذاشته است. به دختر جوانی که مادر شده فکر می کند و سر تکان می دهد. از پرستار بخش سراغ همکارش را می گیرد. دخترک می گوید همین حالا پسری را آوردند و او به اتاق عمل رفته؛ انگار از ناحیه ی پا و کمر مجروح شده.  "پسر بیچاره! حتما" تصادفی بوده." پرستار تصدیق می کند...

*

پسری سراسیمه به در خانه ای می کوبد و سردرگم است. مردی به دیوار بیمارستان تکیه داده و زار می زند. دختر کوچکی در خانه گریه می کند و مادرش را صدا می زند. بوی غذای سوخته می آید. زنی جوان برای اولین بار نوزادش را در آغوش می گیرد. "خانم پرستار! همسرم نیومده؟". دکتر به پسرک نگاه می کند. انگار چیزی به قلبش چنگ می زند. به فکرش هم نمی رسد پس از عمل باید به او بگوید برای همیشه راه رفتن را فراموش کند. روز بعد ناظم در مدرسه اعلام می کند: "بازی فوتبال امروز به خاطر مصدومیت یکی از بچه ها به تعویق میفته."


 تو خواستی و من روایت کردم. تو دیکته کردی و من نوشتم. تو اراده کردی و آنها اراده ات را روی زمین پیاده کردند. می خواهی و خواستنت عین وقوع است. ما کجاییم؟

نوشته شده توسط Mozhde در 14:9 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم خرداد 1387
هل مِن مَحیص؟ *

- آن پایین چه کار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم باز کردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم، آزمایش می کردیم، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را. پایین آن قدر زیبا بود که ما محو زیبایی آن جا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه، ما می خواستیم با ریاضی و فیزیک همه ی مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ی ما برنمی آمد. سوال ها و جهل روح ما را می خورد.

- عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 

- کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه ی سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی، پروژه های صنعتی و گسترش تکنولوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تأمین آزادی، عدالت، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود ...

- این دارد هذیان می گوید، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تأمین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای، ببریدش.

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 

 

- پایین چه طور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چه کار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد. آن پایین همه مأیوس شده بودند، اما من منتظر بودم. آن قدر انتظار کشیدم و نگاه کردم که چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد. ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را درست کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده ی هیچ کس بر نمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود. هیچ کس نمی دانست چه باید بکند. آن جا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تأسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود. آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.


 پی نوشت.1. * گریزی هست؟

پی نوشت.2. از مصطفی مستور بود.

پی نوشت.3. دوست دارم راجع بهش حرف بزنید اما می دونم، یحتمل حالش نیست!

نوشته شده توسط Mozhde در 11:47 | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
سلام

اول از همه روز سمپاد همه ی سمپادیا مبارک! ایشالا که هیچوقت تعطیلمون نمی کنن و سمپاد همیشه هست!

شرمنده ی همه ( حالا انگار چه قدر بازدیدکننده داریم) که یه کم دیر شد ،خیلی کم میومدم نت. ولی بقیه رو نمی دونم چرا آپ نمیکردن.

هی... انگار همه چی شبیه پارساله... پارسالم همین وقتا بود که سیب زمینی خوابش گرفته بود. امان از دست این بهار کوفتی. منم که دارم پیر میشم. از این که سالها میگذرن متنفرم. از اینکه بزرگ بشم متنفرم. دلم میخواد تا همیشه همینجا بمونم. تو همین لحظه ها. تو دیروزها. تو پریروزها. تو گریه ها و خنده های الان.  تا حالا فکر کردین چرا همیشه تولدامونو تبریک میگیم؟

*

" فریاد " از مهدی اخوان ثالث

 

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز.

هر طرف می سوزد این آتش،

پرده ها و فرش ها را، تارشان با پود.

من به هر سو می دوم گریان،

در لهیب آتش پر دود

 

وز میان خنده هایم، تلخ،

و خروش گریه ام، ناشاد،

از درون خسته ی سوزان،

میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

 

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحم.

همچنان می سوزد این آتش،

نقشهایی را که من بستم به خونِ دل،

بر سر و چشم در و دیوار،

در شب رسوای بی ساحل.

 

وای بر من، سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری،

در دهان گود گلدان ها،

روزهای سخت بیماری.

 

از فراز بامهاشان،شاد،

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،

بر من ِ آتش به جان ناظر.

در پناه این مشبک شب.

من به هر سو میدوم، گریان از این بیداد.

میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

 

وای بر من، همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

و آنچه دارد منظر و ایوان.

من بدستانِ پر از تاول

اینطرف را میکنم خاموش،

وز لهیب آن روم از هوش.

زآن دگرسو شعله برخیزد، بگردش دود.

تا سحر گاهان، که میداند، که بودِ من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،

صبح از من مانده بر جا مشتِ خاکستر،

وای، آیا هیچ سر بر میکنند از خواب،

مهربان همسایگانم از پی امداد؟

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.

میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

*

 

....دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم!

 

 

نوشته شده توسط Mozhde در 16:47 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
 

سلام

من اصلا قصد آپ کردن نداشتم . ولی چون باز مژده گفت خواهشا یکی آپ کنه. واین یه خواهشا

 

بودو چون مژده دوستم هست وهمچنین شما.  آپ کردم. مطلبم هم اصلا خوب نیست فقط،فقط

 

بره تنوعه .خب ؟ اگه مسخرس لطفا یخ نکنید . به منم نگین هوووو هووو هوووو . مرسی

 

این مطلب از یه کتابه مسخره تره .

 

متن مطلب :

 

آداب معاشرت .

 

در سینما  :    تمام داستان فیلم رو برای همراهتون تعریف نکنید . وقتی زیاد سرفه می کنیدبه

 

سینما نرید . با پاهاتون به صندلی جلویی فشار نیارید. کفش هاتون رو از پا بیرون نیاورید.

 

در موقع نمایش ،چشم هاتون رو باز کنید و دهنتون رو ببندید و برای حرمت به سازندگان فیلم

 

پس از پایان فیلم از جا بلند نشوید . نام آنها برای شما نوشته شده است .

 

در تئاتر   :      سر ساعت وارد سالن شوید.پچ پچ نکنید. خرخر نکنید نخوابید. بعد از پایان دست بزنید

 

در رستوران :   اگر مهمان هستید گرانترین غذا را سفارش ندهید .اگر مهمان کرده اید ارزان ترین

 

 غذا را سفارش ندهید

 

شنا :      قبل از شنا بدنتان را زیر دوش بگیرید . حتما مایو بپوشید . بینی تون رو تو آ ب نگیرید .

 

جیش نکنید تو آب  با شیرجه ی ناگهانی اونایی که تو آبن رو نخیسید .

 

 من واقعا شرمنده که همچین آپی کردیم . خب همش تنوع بود همین !!!!!

 

نوشته شده توسط Elahe در 20:50 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
خدا، علی، معبد، نیایش

چه خانه ی سرد و احمق و بی روحی ست طبیعت؛

که خدا از آن رفته باشد!

چه شب دراز و تاریک و زمستانی ست تاریخ؛

 که علی در آن مرده باشد!

و چه قبرستان عزادار و غم زده ای ست زمین؛

که در آن معبد نباشد!

 *

اگر تنهاترین تنها ها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه ی نداشتن هاست.

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی.


سلام به همه ی دوستان عزیز که سیب زمینی رو دوست دارن و سلام خیلی خاص به بکس عزیز سیب زمینیمون! اول یه دست مریزاد درست حسابی به سرمربیمون که قالبو نونوار کرده و انصافا" حرف نداره و اگه یادتون باشه پارسالم خونه تکونی قبل از عید قالب عوض شد و امیدوارم که تا سیصد سال هی به هی ( به قول بوااااام ) واسه نوروز قالب عوض کنیم! بازم سال نوتون مبارک...

بگذریم. از اون جایی که من کماکان در کف دکتر شریعتی هستم (ای بابا ای بابا) مجبور بودین این پست رو هم بخونین.

 من بازم این نکته رو متذکر میشم که متنایی که آپ می کنم رو دوست دارم (خیلی) ولی نمی دونم بقیه چی دوست دارن! بنابراین خوبه که اگه چیزخاصی یا موضوع خاصی هست که اینجا تا حالا ازش خالی بوده و خوبه که باشه، بگین!

نوشته شده توسط Mozhde در 14:53 | | لینک به این مطلب